همکارام
لابد مرده ام دیگه .
تا نمیرم دست از سرم برنمی دارید؟
کلافه ام کردن . همه ی دردهام ، همه ی کتف درد و کمر درد و دست دردم از همین رفتن امدن سر کاره . لعنت به همه شون .
می گم من چه جوری بیام؟
بابام نیست داداشم نیست مامانم نیست فقط جوجو هست که نمی تونه رانندگی کنه منو بیاره .
بعدشم من این همه پول آژانس بدم بیام چه گلی به سر من می زنید؟
البته این جوری باهاشون حرف نزدما .
خیلی محترمانه گفتم همه رفتن پیش پدربزرگم شهرستان ، حالش بد بوده . منم پول آژانس نمی دم بیام . فردا ایشالا بابا هست اگرم فردا بابا نبود فردا آژانس می گیرم میام.
واقعیتش اینه که بحث پول آژانس نیست . بالا و پایین رفتن از پله برام خیلی سخته . تمام کمر درد و کتف درد و دست درد به خاطر فشار عصا موقع حرکته بدترین حرکت هم همین پله است . چون می پرم می رم پایین و می پرم میام بالا . خیلی فشار بهم وارد می شه .
وقتی از سر کار برمی گردم پله ی آخری رنگم می پره و فشارم میاد پایین از بس یه پایی می پرم رو پله ی بالاتر .
تو پله ها همیشه یا بابا یا محمد یا علی هوامو دارن نخورم زمین . خیلی وقتا پیش میاد پام می لرزه . ضعف می کنه . ممکنه بیفتم . منم اصلا دلم نمی خواد تو این پله ها بیفتم به خاطر یه مشت بی شعور که موقعیت من رو درک نمی کنن .
کجای دنیا وقتی یکی پاش می شکنه بهش می گن از بیمارستان که مرخص شدی پاشو بیا؟
وقتی از بیمارستان مرخص شدم اینقدر ضعیف و ناتوان شده بودم که سه متر با دستشویی فرنگی خونه فاصله داشتم به زور از رو تخت رو ویلچر می نشستم می بردنم لب فرنگی کمکم می کردن از رو ویلچر بلند بشم برم دستشویی .
بعدشم زیر بغلم رو می گرفتن بلند می شدم .
با این حال کدوم احمقی به خودش اجازه می داد بگه بیا سر کار ؟ همین همکارای احمق من .همینا.
اینقدر ازشون عصبانی ام که
یک وقتهایی یک حرفهایی روی دل آدم می ماند حرفهایی که دلم می خواهد سر بگذارم روی شانه یک شنونده صبور و برایش تعریف کنم و او هم با سکوتش و سر تکان دادنش مرهمی باشد روی دلم ، کسی که سنگینی حرفهایم کمرش را خم نکند . این حرفها را باید زد . اگر بماند روی دل آدم مثل مرداب می گنداند دل آدم را، می خواهم دلم پاک بماند و زلال . دلم می خواهد بنویسم تا دلم آرام بشود.